اروپا در ذهن خیلیها یعنی کار، آزادی، امنیت و یک زندگی نو.
تصویرهایی که در شبکههای اجتماعی میبینیم، این رویا را زیباتر میسازد:
خانههای منظم، لباسهای شیک، خیابانهای روشن، لبخندهای آماده.
اما واقعیت راه… چیزیست که کمتر کسی دربارهاش حرف میزند.
واقعیت راه یعنی شروع با قرض،
یعنی فروختن دار و ندار، یعنی دل کندن از مادر، پدر، کودک، خانه، خاک.
واقعیت راه یعنی روزها بیخبری، شبها ترس،
یعنی زندگی در دست کسانی که تو را «مسافر» نمیبینند،
بلکه «بار».
در این راه، خیلیها نه به دنبال ثروت،
بلکه فقط به دنبال نفس کشیدناند.
به دنبال جایی که فردا شبیه دیروز نباشد.
اما این راه، همیشه به مقصد نمیرسد…
بعضیها در میانهی راه خسته میشوند،
بعضی زخمی برمیگردند،
و بعضی هرگز آن آدم سابق نمیشوند.
حتی آنهایی که میرسند،
میفهمند اروپا پایان درد نیست،
فقط شکل درد عوض میشود:
غربت، تنهایی، تحقیر، کارهای سنگین،
و دلی که هنوز در کوچههای وطن جا مانده.
رویای اروپا قشنگ است…
اما واقعیت راه، امتحانیست که همه برایش آماده نیستند