در یک عصر سرد پاییزی، آریا کنار دریاچه نشسته بود و به افق نگاه میکرد. آب دریاچه آرام بود، اما در دل او طوفانی از پشیمانی و ندامت میچرخید که هیچگاه آرام نمیشد. از لحظهای که نیلوفر را از دست داده بود، زندگیاش به یک سیاهچاله تبدیل شده بود. هر روز که میگذشت، احساس میکرد که چیزی در درونش شکسته است؛ چیزی که هیچوقت نمیتواند دوباره درست شود.
یادش میآمد روزهایی که نیلوفر در کنار او بود، وقتی با هم به خانه برمیگشتند و از هر چیزی میخندیدند، حتی از کوچکترین چیزها. او همیشه گفته بود که "با تو، دنیا در بهترین شکل ممکن است." آریا اما همیشه فکر میکرد که وقتی فرصتهای بیشتری پیدا کند، وقتی پول بیشتری داشته باشد، وقتی موفقتر شود، آنوقت وقت برای عشق و رابطه خواهد داشت. هیچ وقت نمیدانست که نیلوفر به وقت، به حضور و به عشق نیاز دارد، نه به وعدههای توخالی.
یک روز سرد زمستانی، نیلوفر او را ترک کرد. لبخندی غمگین زد و گفت: "من به اندازهی کافی منتظر ماندم، آریا. من نیاز به کسی دارم که مرا امروز و همین حالا بخواهد، نه فردا یا همیشهی نامعلوم. تو همیشه در آینده زندگی میکنی، اما من امروز را میخواهم."
آریا هیچ نگفت. فقط ایستاد و نگاهش کرد، به چشمان نیلوفر که پر از درد و ناامیدی بود. اما او هنوز هم فکر میکرد که همهچیز حل خواهد شد. فردا، یا شاید یک روز دیگر. نمیدانست که نیلوفر به اندازهی کافی منتظر نخواهد ماند.
حالا سالها از آن روز گذشته بود. آریا هر روز به همان دریاچه میآمد، مینشست و منتظر میماند که شاید روزی نیلوفر از راه برسد و بگوید: "ببخشید که رهایت کردم، برگشتم." اما این اتفاق هرگز نیفتاد.
او حالا فهمیده بود که چیزی که همیشه به آن نیاز داشت، نه موفقیتهای بیرونی، نه پول و نه وعدههای توخالی بود. او فقط نیاز داشت که در کنار نیلوفر باشد، که همان لحظهها، همان کوچکترین لحظههای ساده را با او به اشتراک بگذارد.
اما حالا دیگر نیلوفر رفته بود. جایی که دیگر هیچوقت نمیتوانست به آن دست یابد. آریا بر لبهی دریاچه نشسته بود و اشکهایش به آرامی بر گونههایش میچکیدند. تمام زندگیاش به یک اشتباه تبدیل شده بود. یک اشتباه بزرگ.
و او هنوز هم منتظر بود.