آیا تا به حال فکر کردهاید چرا روزهای کودکی انگار پایان نداشتند، اما حالا هفتهها و ماهها بهسرعت میگذرند؟ چرا زمانی که کودک بودیم، منتظر رسیدن یک روز خاص ساعتها و روزها را میشمردیم، اما در بزرگسالی گاهی متوجه نمیشویم که یک سال چگونه سپری شد؟
دلیل این احساس به شیوه کار مغز و تجربههای ما از زندگی ارتباط دارد.
در دوران کودکی، تقریباً همهچیز تازه و شگفتانگیز است. رفتن به یک مکان جدید، آشنایی با یک دوست، یادگیری یک بازی یا حتی دیدن یک اتفاق ساده، برای ذهن کودک تجربهای تازه محسوب میشود. مغز این تجربهها را با جزئیات بیشتری ثبت میکند و همین موضوع باعث میشود زمان طولانیتر به نظر برسد.
اما با بزرگتر شدن، بسیاری از اتفاقات زندگی تکراری میشوند. برنامههای روزانه، کار، مسئولیتها و فعالیتهای مشابه باعث میشوند مغز کمتر با تجربههای کاملاً جدید روبهرو شود. به همین دلیل، وقتی به گذشته نگاه میکنیم، روزها و ماهها فشردهتر و کوتاهتر به نظر میرسند.
از سوی دیگر، هرچه سن ما بالاتر میرود، یک سال در مقایسه با تمام سالهایی که زندگی کردهایم، سهم کوچکتری از عمرمان را تشکیل میدهد. این موضوع نیز میتواند در احساس سریعتر گذشتن زمان نقش داشته باشد.
چگونه میتوان دوباره زمان را طولانیتر احساس کرد؟
با تجربههای تازه، یادگیری مهارتهای جدید، سفر به مکانهای ناآشنا، مطالعه و توجه بیشتر به لحظههای ساده زندگی میتوان روزها را پُرمعناتر کرد. گاهی یک تجربه تازه میتواند خاطرهای بسازد که سالها در ذهن باقی بماند.
شاید زمان واقعاً سریعتر نمیگذرد؛ بلکه ما در میان تکرار روزمرگیها، کمتر متوجه لحظههایی میشویم که در حال سپری شدن هستند.